تبليغاتX
نجوای اطلسی


نجوای اطلسی

به نام انکه قلب را اشیانه ی معشوق ساخت

منم عاشق منم بی کس منم تنها منم که تنها با فانوس خیس در این جنگل بی در وپیکر پا برهنه میدوم تا شاید تورا از پشت مه های کوه های غربت پیدا کنم اری من دربه در جنگل تنهایی ام ........ میان ان همه گرگهای وحشی چگونه تورا از پشت تصویر هزاران هزار درختهای تشنه پیدا کنم می دانم روی می ایی اما نیا زیرا با دیدن بدن پاره پاره ام به قلبم نگاه میکنی که چگونه متلاشی شده اری ...... روح من با همان مه هایی که تو از انها بیزاری انس گرفته تا شاید بتواند در فصل بی تابی ومواج قلب نارامت ارام بخوابـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دارم ......

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت11:11توسط love girl | |

من فردا فهمیدم که فردا را امیدی نیست....
 همین آغاز زیباست
و پایان ها را هیچ گاه امیدی نیست. 
تو به سر آغاز پاک و خالص بودن میرسی
و من به جاده ی عشق ورزیدن به تو.
من هرگز از تو نمیخواهم که با من به انتهای جاده برسی،
تنها آرزویم این است که در این جاده عشق را لمس کنی و محبت پاک و ناب را.
پس بیا آغاز کنیم راهی را که پایانی ندارد،
بیا به امروز بیاندیشیم فردا را امیدی نیست....

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت19:30توسط love girl | |

گاهی عاشق بمون،گاهی فکر کن به کسی که هیچگاه به یادش نبودی،گاهی نگاه کن به کسی که هیچ گاه نگاهش نکردی!

گاهی فقط گوش شو! بشنو صدای قلبی و که هیچگاه حضورش را نفهمیدی گاهی بو بکش بوی عشقی که همجا را پر کرده!

گاهی عاشقم باش ،گاهی به من نگاه کن به منی که هیچگاه نخواستی ببینی،گاهی به من فکر کن به منی که فراموشم کرده ای!

گاهی به من گوش کن،گاهی......................

گاهی بمان

همیشه بمان

همیشه پیش من بمان.

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت19:20توسط love girl | |