تبليغاتX
نجوای اطلسی


نجوای اطلسی

به نام انکه قلب را اشیانه ی معشوق ساخت

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت16:58توسط love girl | |

بگذار.......

قلبم پرتپش باشد

چشمهایم از شادی بدرخشد

وگونه هایم مخمل شرم گیرد

نفسهایم به شماره افتد

جسمم سبک تر ازباد شود

عقلم را تاراج جنون بگیرد

و..... دستهایم لرز حضور گیرد

بگذار ای اله من

واله وحیران تو باشم

بگذار تا در موج نگاهت ارام گیرم

تو بذر هزاران گلی

هرچه غیر تو افتاب جمال است

وتو خورشید منی

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت16:55توسط love girl | |

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت13:28توسط love girl | |

گذشت

همان چیزی که من وتو میخواستیم هیچ وقت نگذرد

یادت می اید ان روزها  من  به تومیگفتم چه خوب میشد ثانیه هارا نگه داریم تا روزهای بیشتری با هم باشیمتو هم لبخدی کوچه لبانت جای میگرفت وانقدر جای خنده ها در گوشه لبانت جای میگرفت که دیگر جایشان تنگ میشد ومیزدی زیره خنده اما....

اما من اشکهای در گوشه چشمانم جای میگرفت وناخوداگاه سرازیر میشد

اما تو با ان دستان مهربانت که گرمی وجودت اتش عشقی در من می افرید که .......

تمامروزهای زندگیم یکی پس از دیگری گذشت چه

قدر شاعر خوب میگفت که

چقدر ای ثایه ها نامردند گفته بودند که بر میگردند رفتند وپس از رفتنشان هی عقربه ها بی جهات می چرخند

ببین حکایت چند ساله ما در همین چند بیت خلاصه میشود.

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت13:18توسط love girl | |