تبليغاتX
نجوای اطلسی


نجوای اطلسی

به نام انکه قلب را اشیانه ی معشوق ساخت

اواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست



دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست



سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست



ای داد ، کس به داغ ِ دل ، باغ ِ دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست



آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست



« بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت

« آیا » ز یاد رفت و « چرا » در گلو شکست



فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست



تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا . . . در گلو شکست
 
 
 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت20:28توسط love girl | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت20:2توسط love girl | |